خداييش پسراي طرفاي شما هيچ بويي از پسرخوشتيپ تهروني نبردن....يعني دقيقن انگار ژن عوض كرده باشن...اميدوارم شما نيز دچار اين موتاسيون وحشتناك نشده باشين....ولي دافاي اونوري كم از دافاي اين ور ندارن

Posted by forough at July 18, 2010 12:10 AM

سلام رفیق

Posted by meisam at July 17, 2010 1:19 PM

پسراش کجان؟ اون غیر خزاشون؟ اگه میدونی که محروم نکن

Posted by صدف at July 17, 2010 4:21 AM

سلام
توی رادیو زمانه می نویسم
دارم یک مجله توی زمانه باز می کنم به اسم «هفت کوچه»... از یه چند نفری دارم درخواست همکاری می کنم ... وقت کردی اسمم را گوگل کن شانسکی بکی دو سه تا از نوشته هام یا ترجمه هام رو اگه وقت کردی بخون... نوشته هات رو و دغدغه هایش را دوست دارم...
زمانه بین 5 تا 20 هزار خواننده در روز می رن طرفش... اگه دوست داشتی و کنجکاو همکاری بودی با من تماس بگیر. هفته ای ... ماهی و یا هر وقت دوست داشتی یک مطلب تا حدود 1000 کلمه به صفحه بده ... خیلی خوشحال می شم...

یه متن ساده برای «هفت کوچه» نوشتم که یه خط و نشون کلی می ده از صفحه ما، حوصله داشتی اون رو هم بخون...
مشتاق نظر و سلیقه و برهم زنی از بیخ و بن هم هستم


« هفت کوچه»

شهر کوچکی در شمال ایران، کوچه پیچ در پیچ بسیار باریکی دارد که فقط دو آدم می توانند بدون تماس بدنی به سختی از کنار هم بگذرند. از چهار سالگی به دلیل تولد در همین کوچه، شانس پرسه و بازی در آن برایم ایجاد شده بود، کوچه ای که هم شاهد اولین عشق های معصوم کودکانه بوده است و هم وسوسه های آکنده از هورمون نوجوانی را در سکوت صبورش تحمل کرده است. کوچه ای که در آن زنان جوان جرئت می کردند تا سرشان را برگردانند و دور از چشم اغیار، نگاه و سکوت هیجان زده شان را با نگاه هراسان و پر تمنای مردان جوان تلاقی دهند. کوچه ای خلوت که هم مسیر کوتاه شده ای را در دل قدیمی ترین محلات شهر برای عابرین تدارک دیده است و هم قرارگاه بازی ها و شیطنت های نسل های متمادی از دختران و پسران شهربوده است.

« هفت کوچه» همیشه اتفاق جدید و مخفیانه ای را در خود می پروید و قدم زدن و عبور هرباره از آن، مصادف با تجربه ی تازه ای می شد که می توانست عطش سیری ناپزیر کنجکاوی را برای مدتی سیراب کند. عابرین این کوچه طولانی و غیر متعارف با بقیه مردم کمی فرق داشتند، به ندرت شاهد گذر پدر و مادرم از این کوچه بوده ام، نه از مدیر مدرسه خبری بود و نه از بازاری معتبر شهر. هرگز شاهد تردد یک روحانی از این کوچه نبوده ام. گاهی به افکار توهم زا میدان می دادم و می پنداشتم مردی که قفسی در دست دارد و سرآسیمه از کنار من گذشته است، غریبه ی پرنده بازی است که می خواهد از شهر بگریزد.

سال هاست که در کابوس و یا رویاهای شبانه، گذاری به « هفت کوچه» دارم تا شاید بتوانم مثل همیشه شاخه گل زیبایی از آنجا به زندگی روزمره خود بیاورم، گلی وحشیٍ پر رنگ و بویی که به یادم خواهد آورد که در ورای عادت ها، سنت ها و تعصبات، دنیای فرخنده و فارغ بالی نیز وجود دارد که می شود بدون ترس و بهتان، احساسات و افکار ممنوع را بروز داد.

قرار بر این گذاشته شد تا صفحه فرهنگی « هفت کوچه» در رادیو زمانه پای بگیرد تا دریچه ای باشد برای مطرح کردن بحث ها و مطالبی که می خواهد تابوهای شرقی را به گفتگو بکشد. « هفت کوچه» مملو است از رازها و انکارهای که ضرورتا چند صدایی است و نمی تواند فقط یک نگاه و یک نوع صدا را برتابد. به همین دلیل امیدواریم ضمن گردهم آوری مطالب جذاب وگستاخ و درخواست همکاری از نویسندگانی که کنجکاوی های مشترک دارند و از همه مهم تر، منعکس کردن نوشته ها و نظرات شما خوانندگان عزیز، بر شیطنت، جذابیت و شعور« هفت کوچه» بیفزاییم.

کاش هر محله یک هفت کوچه داشته باشد

ونداد زمانی

Posted by ونداد زمانی at July 17, 2010 3:12 AM

پسر ایرونی
غول بیابونی
خودت می دونی اهل تهرونی
شلوارت لی ه
موهات رَپیه

Posted by ??? at July 16, 2010 10:57 PM

پسر ایرونی کجاست؟!

Posted by من! at July 16, 2010 1:31 PM