تسلیت...

Posted by sabok vazn at May 4, 2008 8:49 AM

تهران-چار سال پیش-کنکور داری-جایی نمی‌ری-مادر بزرگ-مریض-کسی چیزی نمیگه-شب تعطیلی-خونه‌ی مادر بزرگ-کتاب گسسته زیر بغل-کتاب گسسته کنار-بغل محکم-ترس-مادر بزرگ نباشد-پس‌فردا صبح-سیاه بپوش-مادربزرگ-سرطان خون-هیچ‌کس نگفته‌بود-غسالخانه-افتضاح‌ترین خداحافظی دنیا-دو ماه بعد-دوست-سرماخوردگی ساده-ویروس-قلب ضعیف -کبد-کلیه-رسیدی بیمارستان-تو آسانسوری-تمام می‌کند-سردخانه‌ی بیمارستان.
و من که الان بعد چهار سال دارم پای مانیتور زار زار گریه می‌کنم.

Posted by red at May 3, 2008 2:05 AM

salam arash jan , tasliyat migam , ba khundane neveshtat larzidam, sabur bashi o ruhesun arum bashe ,

Posted by nazok narenji at May 1, 2008 11:53 PM

من این شانس را داشتم که قبل از اینکه (درست یک هفته قبل از تو) از ایران بیرون بیایم، همه پدربزرگ ها و مادربزرگ هایم را از دست داده باشم.

Posted by آق بهمن at May 1, 2008 8:22 PM

خدایش بیامرزد. روحش آرام باشد؛متاسفم

Posted by الناز at April 29, 2008 9:38 AM

تسليت مي گويم، منم هميشه ميترسيدم كه مامان بزرگم بميره اما ...

Posted by at April 28, 2008 8:57 AM

eeeeeee....
: (
ravaaneshoon shad bashe...

Posted by arash. at April 26, 2008 8:42 PM

خدابيامرزه

Posted by بادبانها at April 26, 2008 1:02 PM

:-(

Posted by مریم at April 25, 2008 11:27 PM

In tarse tahe dele hameye maast...
Oon ham vaghti ke sanade obooret ye visaye 1 baar vorood baashe...
Aakharish baashe ammaa ishaallaa baraat.

Posted by Mahtab at April 25, 2008 9:28 PM

این کابوس من است. کابوس روز و شبم. صبحی با زنگ تلفنی از خواب بیدار شی و بفهمی دیگه فرصت دیداری نیست. هر چند توی سفر این بار از ته دل متوجه شدم کپسول دیدار دو هفته ای که فشرده است و تند تند اصلا جای گزین اون اشنایی و صمیمیتی که در اثر هم نشینی طولانی پیش می یاد را نمی گیره.

چیزی داره از دست می ره

تازه گذشته- مادربزرگ؟- هم قرین ارامش باشه

Posted by ف-قاف at April 25, 2008 7:33 PM

are kheili ghashang bood

Posted by Diba at April 25, 2008 6:33 PM

قشنگ نوشتي آرش..

Posted by parastoo at April 25, 2008 11:31 AM

هی... :*

Posted by نازلی at April 25, 2008 6:17 AM