واقعا حرکت انگشت شما اونجا در عنفوان کودکی بسیار چشمگیر بوده و هست!
من تبریک میگم

Posted by هدی at February 18, 2007 4:35 AM

از يه نصفه نيمه چه چيزا که بر نمي آد!
قشنگ نوشتي! X:

Posted by Mozaahem at February 11, 2007 10:38 AM

از بچه گی و سوراخ و آب بازی و انگشت و اینا یه چیزایی یادم میاد...ولی اینجوری نبود داستان اش....

Posted by forough at February 7, 2007 11:08 AM

من قایم موشک بازی را ترجیح میدادم

Posted by barbod at February 6, 2007 1:42 PM

اوخ اوخ کی هست تاریخش!؟
شماره حساب رو ایمیل کن لطفا!میگم سیستر زحمتش رو بکشه.

Posted by maryam at February 6, 2007 12:36 PM

چیزی که زیاده لگن !!

Posted by سحر at February 4, 2007 7:22 PM

سمی جان اونا که به زبون نمی آوردن از کجا میدونی مثل تو آرزو داشتن لگن گنده تری میداشتین ؟! :دی

Posted by mojde at February 3, 2007 8:51 PM

خوشحال باش که توی اونروزها همدیگر رو داشتین چون الان بچه ها بجای لگن استخر دارند و میکی موس شون هم میتونه چند دور در استخر شنا کنه اما همدیگر را ندارند

Posted by عادت می کنیم at February 3, 2007 8:14 PM

سلام
دیگه نه از او تشت خبری هست نه از اون میکی موسه به همین زودی دیر میشود.
بابا خدا پدر این مهران مدیری رو بیامرزه بعصی وقتا تو طنزاش خوب حرفایی میزنه.
ممول

Posted by memol at February 3, 2007 1:43 AM

اه :( مینی موس ات رو گم کردی؟؟

Posted by Diba at February 1, 2007 9:16 PM

لگن ما قلمز بود عمو سمی .
میکی موسم نداشتیم
یه ماهی قلمز بود و یه جوجوی زرد .
کوکشونم خراب بود .
دو تاشون تو آب هی خفه می شدن
هی خفه میشدن .
حتی ماهی قلمزه /
عمو سمی نوستالم را تحریک نمودی .

Posted by Tooba at January 31, 2007 11:10 PM

بابا احساس!

Posted by at January 31, 2007 8:30 PM

هان !!!
تو منو داری !!!
حالا لگن هم نشد ! باز هم می شه سوراخی را با انگشت نگه داشت ! تازه گروپش کلی کیف می ده ها !

Posted by Amir at January 31, 2007 7:31 PM

سلام ...
چه متن احساسی قشنگی ! جدا تا حالا یه همچین نوشته ای ازت ندیده بودم :)

Posted by mahour at January 31, 2007 6:21 PM

:((

Posted by ahoo at January 31, 2007 6:15 PM