مغزها را چیده اند روی میز بزرگ چوبی بدون بشقاب و زیردستی... آبشان راه افتاده
قاضی نوک چنگالش را میزند توی آن که از همه هیجانانگیزتر است مزهمزه می کند... آرام نگاه میکند به دادستان می گوید: «این بد نیست، یک کمی بزن».