tea_on_bed.jpg
سلول


جبر جغرافیایی

شش ماه گذشت

Meet over 8 million girls in your area.

کش هم کشهای قدیم.
La Jolla Endodontics - Dr. Babak Shoushtari D.M.D.

من اصلا نمی فهمم این چیز جدیدی که مد شده و همه مخالف مجازات اعدامند دلیلش چیه. هر چی فکر می کنم می بینم که حبس ابد مجازات خیلی خیلی خیلی سنگینتری از اعدامه. اینکه یه نفر رو تا آخر عمرش بندازن تو یه جا دور از خانواده و جامعه و همه چیز و طرف حتی نتونه یه زندگی حیوانی اونجا داشته باشه چه برسه به انسانی و همه‌ش تو فکرش باشه که شاید جوری بشه که آزاد بشه و آخر همه نشه و بمیره، چرا بهتر از اینه که طرف رو بکشن و همونجا خیال خودش و بقیه رو راحت کنند که دیگه قرار نیست به زندگی برگرده؟


Doors - People Are Strange

فک کن الآن یکی از من بپرسه حالا که نفت شده 90 دلار دولت شما داره با این پول چی کار می کنه؟ باید بگم از گواتمالا انگور میاره مردم بخورن!

واقعا این درایت هاست که آدم رو مدهوش می‌کنه.

مگر نه این است که مغز به تمامی اعضای بدن فرمان می دهد؟
مگر نه این است که اعضای بدن هر فرمانی که از مغز برسد را انجام می دهند؟
اگر مغر بگوید راه برو همه بسیج می شوند تا راه بروند.
اگر بگوید بنشین همه برای نشاندن خودشان دست بکار می شوند.
اگر بگوید ورزش کن؟ همه ورزش می کنند.
و اگر بگوید بخوان؟ می خوانند.
همه این اعضا مطیع و فرمانبردار مغزند. در واقع برده اویند.
اگر مغر بگوید، تا پای جان از خود مایه می گذارند.
بدن نیروی کار ارزان مغز است: کافی است مغز فرمان بدهد تا مثل خر برایش کار کنند.

و مگر این ما نیستسم که توی مغزمان نشسته ایم و فرمان می دهیم؟
جوی استیک این اعضا مگر دست کسی غیر از "خود" ماست؟
فکر و اندیشه و اراده ما مگر جایی خارج از مغز است؟
پس حالا به من بگویید چه می شود که مغز از این نیروی کار ارزان استفاده نمی کند؟
مگر نه این است که اگر مغر به دست ها و پاها فرمان دهد آنها ورزش می کنند و بدن متعلق به مغز را سالم و سلامت و زیبا می کنند؟
مگر وقتی به چشمها فرمان دهد آنها نمی خوانند؟ و یاد نمی گیرند؟

آها ! یک اشکال قضیه اینجاست. اشکال اینجاست که برای یاد گرفتن خود مغز هم باید تلاش کند. صرف نگاه کردن نوشته‌ها چیزی به انسان اضافه نمی‌کند. در مورد ورزش کردن هم... خب به هر حال زحمت فرماندهی مداوم به اعضا می افتد گردن مغز.

و اینجاست که این مغز پدرسگ روی شوم و حرامزاده خودش را رو می کند، از قدرتش سو استفاده می کند و همه اعضا و جوارح دیگر را به رخوت و تنبلی سوق می دهد. برای اینکه خودش به زحمت نیفتد.
و اینجاست که باید این را بفهمی که "تو"، آن "خود" تو که جوی استیک در دستش است، باید هشیار باشد. باید بفهمی که این مغر دشمنت می شود گاهی. بدانی که مغز هم مثل بقیه اعضا جزئی از بدن تو است که می توانی به آن فرمان بدهی. در واقع تنها جایی که "تو" به آن فرمان می دهی همین مغز بی پدر دو روی حرامزاده است.

باید روی آن روی حرامزاده اش را کم کنی. باید کاری کنی تا فقط از "تو" حرف شنوی داشته باشد نه برای خودش خودمختاری کند. اگر تو می دانی که ورزش کردن برایت خوب است، باید بدانی که اگر ورزش نمی کنی کار این مغز ولدالزناست. اگر باید درس بخوانی ولی نمی خوانی، همه اش زیر سر این مغز نیرنگ گر مکار است. مغر را باید رام کرد. باید اینقدر رام شود تا فاصله میان میلت، اراده‌ات و عملت به صفر برسد. اهریمن و شیطان و نفس اماره همه همین جا در مغزند. خود مغزند.

نباید گذاشت مغز برای خودش تنبلی کند و به دنبال خودش همه این اعضا و جوارح مظلوم را هم به سستی و رخوت بکشاند. آن زمان که به قدرت و بزرگی و ابهت خود در برابر مغز ایمان بیاوری، خواهی توانست که او را تحت کنترل خود درآوری؛ و آن زمان، زمان رستگاری تو است.


Dolores O'Riordan - October

- You okay?
- No man. I'm pretty fuckin' far from okay.

- Credit

کاشکی مشکل از وبلاگ بود!

بدین وسیله این وبلاگ به مدت حدودا 1 الی 2 ماه تعطیل می باشد. خداوند همه بندگانش را آدم و با خرد و وموقعیت شناس و مسئول بگرداناد. آمین.

من در این لحظه دچار خود سانسوری می باشم.
امضا: گیرافتاده

من تازه دارم از اعماق وجودم می فهمم چی شد که علم شیمی به وجود اومد:
اکسیر جوانی......
واسه همین هم من همیشه به شیمی علاقه مند بودم.
اینم چند تا شعار شیمیایی که این ادعا رو ثابت می کنه:
اکسید در آند- احیا در کاتد
پرمنگنات 5 - دی کرومات 6
چند اکی والان؟ یک اکی والان

سه چهار ماه بیشتر تا آخر بیست و شش سالگی من نمانده. چند ماه گذشته را بیشتر از اینکه کاری بکنم فکر کردم. در واقع همان فکر را هم نکرده‌ام. بیست و شش سالگی سنی است که به بیست و هفت سالگی ختم می شود. و بیست و هفت سالگی همان سنی است که من از الآن در آن چهارزانو می نشینیم و غصه بیست و هفت ساله شدنم را می خورم؛ و آینده ام را با دقت بررسی می کنم و هیچ چیز واضحی در آن نمی بینم. به همه چیز شک می‌کنم، پوچ می شوم و گوش می کنم به محسن نامجو که درباره هستی و هسته هلو و هلو شدن می خواند.

October 2011 September 2011 August 2011 July 2011 June 2011 May 2011 April 2011 March 2011 February 2011 January 2011 November 2010 October 2010 September 2010 July 2010 June 2010 May 2010 April 2010 March 2010 February 2010 January 2010 December 2009 November 2009 October 2009 September 2009 August 2009 July 2009 June 2009 May 2009 April 2009 March 2009 February 2009 January 2009 December 2008 November 2008 October 2008 September 2008 August 2008 July 2008 June 2008 May 2008 April 2008 March 2008 February 2008 January 2008 December 2007 November 2007 October 2007 September 2007 August 2007 July 2007 June 2007 May 2007 April 2007 March 2007 February 2007 January 2007 December 2006 November 2006 September 2006 August 2006 July 2006 June 2006 May 2006 April 2006