انگلیسی اش می شود
I'm totally fucked up man
---
امروز روز خیلی عجیبی در زندگی من بود
که مطمئنم هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد

یک بازی تمثیلی برای خودم ساختم
و در آن شرکت کردم
خیلی چیز یاد گرفتم
بوی گند جلبکها هنوز دارد حالم را به هم می زند
تنم درد می کند
---
این مدت احساس می کنم یک چیزهایی به شدت درونم جا به جا می شوند
از سمت شعارهای لوس و بی مزه که آدمهای جوگیر و ننر می زنند به سمت حسهای خیلی قوی
"فارسی"، "ایران"، "معنویات"، "وطن"، "تاریخ"، "تعلق"
اینها واقعا کلیشه بودند برای من و خنده دار
حتی الآن هم خنده ام می گیرد که تایپشان کردم اینجا

ولی قصه این است
اینجا که باشی فارسی را دوست خواهی داشت
نه برای اینکه زبان خیلی خوبی است
برای اینکه زبان "تو" است
تافل 4000 هم که داشته باشی
400 سال هم که بگذرد
دلت فارسی می خواهد
دلت می خواهد کودکی هایت را فریاد بکشی

یک چیزهایی را هم کشف می کنی
مثلا اینکه آدم دوست دارد به یک جایی تعلق داشته باشد
در واقع از نبودش کشفش می کنی
اینجا ایرانی زیاد است. کسانی که 20 - 30 سال است اینجا هستند
کاملا می بینم که به اینجا احساس تعلق نمی کنند
اصلا نمی شود به اینجا احساس تعلق کنی
خودشان هم فکر نکنم بکنند، چه برسد به ما
واقعا هم نمی کنند. مثل آب خوردن برای چند دلار پول بیشتر کوچ می کنند یک شهر دیگر
بعد ایران را دوست خواهی داشت به خاطر همین حس تعلق، نه هیچ چیز دیگرش

حس تعلق یعنی همانی که وقتی میروی به دبیرستانی که در آن درس خواندی
می خواهی به جدیدها بگویی آهای بروید بیرون! اینجا مدرسه ما بود!
---
اینجا صبحها که بیدار می شوی باید بروی توی یک لباس سفید پانتومیم
کله ات البته بیرون می ماند
تا معلوم شود که خارجی هستی
بعد تا شب پانتومیم بازی می کنی
برای همه
حتی برای خودت: مثلا احساست را انگلیسی در دلت بیان می کنی:
"man! I like that shit"
---
باید مواظب باشی که قوانین را زیر پا نگذاری:
"اگر از کنار کسی رد شوی باید بگویی excuse me"
"اگر کسی نگاهت کرد باید لبخند بزنی"
"دردت که آمد باید بگویی oh به جای آخ"
"سر چهارراهی که هیچ کس نیست مثل احمقها ترمز کنی"
کم کم که در این قانون ها حل شوی
بدون اینکه بخواهی از خودت یک احمق خنده دار ساخته ای
---
به طرز عجیبی خیلی از چیزهای این جامعه که از دور به نظرم دوست داشتنی می آمد، آزار دهنده اند:
Privacy: یعنی اینکه اگر کنار خیابان داشته باشی جان بدهی کسی رسما به هیچ جایش نیست
قانونمندی: یعنی اینکه انگشت نامرئی جرج بوش را همواره و در همه شرایط در جایی از خود احساس کنی
مهاجرپذیری: شوخی می فرمایید! این واژه از بیخ و بن اشکال دارد
---
من اینجا نمی مانم
با وجود اینکه می گویند چسب دارد
30 می 2007

در کالیفرنیا همه راحتند
شلوار کوتاه می پوشند و با دمپایی بیرون می آیند
به قول خودشان کسی به کار کسی کاری ندارد

در کالیفرنیا
همه چیز سنجیده می شود
مثل طول
واحد سنجش همه چیز یک چیز است:
"پول"

در کالیفرنیا زندگی چندش آور است
مگر اینکه بپذیری این سنجدین را
اینجا به راحتی و مستقیما
به تعداد ارقام حقوق سالیانه افتخار می کنند
میزان موفقیت - به سادگی - مترادف است با حجم دارایی
و همه زاده می شوند تا در مسابفه پول "ساختن" شرکت کنند

و زیباترین فیلم سال سرنوشت بی خانمانی است که پولدار می شود

اگر کله ها را بشکافی
آخر تصورشان از خوشبختی
به لامبورگینی و فِراری ختم می شود

در کالیفرنیا با شلوار کوتاه بیرون می آیند و دمپایی می پوشند
چون پلیس جریمه نمی کند

اینجانب بدینوسیله رسما و قویا محتوای پست قبلی را تکذیب و آن را ناشی از توهمات ذهنی خویش بر می شمارم و اصلاحیه زیر را بدین شکل ارائه می نمایم:

NOTHING IS REAL IN THE U.S.

- کالیفرنیا، 27 می 2007
نصفه نیمه درمانده در این خراب شده

October 2011 September 2011 August 2011 July 2011 June 2011 May 2011 April 2011 March 2011 February 2011 January 2011 November 2010 October 2010 September 2010 July 2010 June 2010 May 2010 April 2010 March 2010 February 2010 January 2010 December 2009 November 2009 October 2009 September 2009 August 2009 July 2009 June 2009 May 2009 April 2009 March 2009 February 2009 January 2009 December 2008 November 2008 October 2008 September 2008 August 2008 July 2008 June 2008 May 2008 April 2008 March 2008 February 2008 January 2008 December 2007 November 2007 October 2007 September 2007 August 2007 July 2007 June 2007 May 2007 April 2007 March 2007 February 2007 January 2007 December 2006 November 2006 September 2006 August 2006 July 2006 June 2006 May 2006 April 2006