پسر همسایه شان توی جاده تصادف کرده و تمام
غلط نکنم پسر خانم اسبق بوده باشد
زنش توی کوچه زار زار می کند که اگر به من همان موقع گفته بودید من هم الآن پیش او بودم
یک کت و شلوار سرمه ای پوشیده ام با بلوز بافتنی کشمیر مشکی زیرش
از این تیپهای خنده دار که آدمها را توی فرودگاه می بینی و بهشان می خندی
انگار همه من را بشناسند و بدانند که همین الآن رسیده ام
هی به من آدرس می دهند که آن طرف، آن طرف
نمی دانند که من این کوچه ها را بچگی صد بار رفته ام
هزار بار رفته ام
دم در زنی را می بینم که نمیشناسم
می گوید پایین، پایین، توی زیر زمین
از پله های حیاط که می روم پایین می بینم همه همانجا هستند
ده دوازده تا مرد میان سال همه با کت و شلوار و پیراهن مشکی
صندلی ها را نیم دایره چیده اند و نشسته اند
پدربزرگم هم هست. نشسته آن وسط با پیراهن آبی آسمانی و شلوار چهارخانه کرم و قهوه ایش
همه ناراحتند
با خجالت می گویم سلام، تسلیت عرض می کنم
بعضی ها می ایستند
پدربزرگم مرا می بیند
یکهو می خندد با لهجه مخصوصش می گوید به به سلام آقای مهندس. تبریک عرض می کنم
هی فکر می کنم که چرا تبریک می گوید وسط عزا
می گویم لابد چون هنوز خیلی از عید نگذشته، برای این.
می نشینم روی یک صندلی گوشه نیم دایره، کمی عقب تر از بقیه
یکهو میبینم مادربزرگم هم آنجاست
دو تا صندلی جلوی من
از نیم رخ می بینمش
چقدر جوان شده
از خوشحالی دارم می میرم
هی می گویم این ختم لعنتی تمام شود خدا...
مرا می بیند
می خندیم
چند با بر می گردد و با هم می خندیم...
تازه می فهمم که نه این من نیستم
می گویم خدایا ببخشید
ختم را تمام نکن
قول می دهم همینجا آرام بنشینم و فقط نگاهش کنم
ختم را اگر تمام نکنی