می روم توی یک اداره دولتی، جایی شبیه یک سفارتخانه
شماره ام را که صدا می زنند
می بینم خود باراک اوباما نشسته پشت پنجره
می گویم خیلی از ملاقاتتان خوشوقتم مستر پرزیدنت
یک لبخند خیلی آرامش بخش بهم می زند و می پرسد چکار می تواند برایم بکند
با صدایی هیجان زده که قشنگ معلوم است از طرف چند هزار نفر دارد حرف می زند می گویم
آقای رییس جمهور ما دانشجوهای ایرانی اینجا زندانی می شویم، این را می دانستید؟
با تعجب می پرسد: چطور؟
و من همه ماجرا را برایش توضیح می دهم...

می گویم یادتان هست چند روز قبل از انتخابات رفتید هاوایی مادربزرگتان را دیدید؟
با سر تایید می کند. مطمئنا خودش یادش می آید که مادربزرگش چند روز بعد از آن مرد
می گویم مادربزرگهای ما همه ایران هستند

با اشاره دست پاسپورتم را ازم می گیرد
و توی صفحه ای که ویزای یک بار ورود باطل شده ام چسبیده با خودکار قرمز چیزی می نویسد و امضا می کند
می گوید you are all set
و من همان نصفه شبی از خواب می پرم که بلیت بخرم

حسابی عرق کرده ام
و طاق باز سقف کوتاه بالای سرم را نگاه می کنم