ماجرای فروغ اعظم، زنی که موز شد

این قسمتش را درست یادم نیست که فروغ اعظم خواهر علیدوستی بود یا زنش بود یا زن پسرش (یا به عبارتی عروسش). هر که بود که توی خانه علیوستی زندگی می کرد و راستش را بخوهید من علیدوستی را هم آن قدرها نمی شناختم. فقط یادم هست هر سال عاشورا که می شد می رفتیم خانه شان توی دیس بیضی بهمان غذا می دادند. یک طرفش قرمه سبزی بود و یک طرفش هم قیمه پلو و حسابی هم بوی دود می داد. دست آخر هم قابلمه مان را می بردیم توی حیاط می گفتیم ما نوه آقای رضایی هستیم و بعد بدون نوبت حسابی برایمان غذا می ریختند. از این ها که بگذریم می رسیم به ماجرای فروغ اعظم و تصمیم عجیبش. آن روز فروغ اعظم به ناگاه عاشق بو، رنگ و مزه موز شد. بویی به لطافت عنبر، رنگی به زردی آفتاب و طعمی در حد ویژه توچال. گویا در آن زمان خرید موز کار هر کسی نبوده و مال زیادی طلب می کرده. فروغ اعظم هم که پس انداز زیادی نداشته، یک روز تصمیم می گیرد تمام ترمه های دست بافش را که گویا یادگار مادرش بوده بفروشد و پول حاصل را صرف خرید موز نماید. تصمیمش را عملی میکند و به تدریج مال حاصله را صرف خرید موز می کند. فروغ اعظم موزها را یکی در پی دیگری پوست می کند و می خورد و از خوردن آنها لذت می برد. بعد از مدتی دیگر کسی فروغ اعظم را نمی بیند و حتی میوه فروش محل هم از حضور او ابراز بی اطلاعی می کند. بعدها گفتند روزی علیدوستی سر مساله حجاب با کسی بگو مگو می کرده و وقتی مردم برای حل و فصل قضیه سر می رسند کسی را نمی بینند جز یک شی زرد رنگ عجیب که یکی از شاهدان عینی آن را به شکل زیر تصویر می کند:


walking%20banana.jpg