سه چهار ماه بیشتر تا آخر بیست و شش سالگی من نمانده. چند ماه گذشته را بیشتر از اینکه کاری بکنم فکر کردم. در واقع همان فکر را هم نکرده‌ام. بیست و شش سالگی سنی است که به بیست و هفت سالگی ختم می شود. و بیست و هفت سالگی همان سنی است که من از الآن در آن چهارزانو می نشینیم و غصه بیست و هفت ساله شدنم را می خورم؛ و آینده ام را با دقت بررسی می کنم و هیچ چیز واضحی در آن نمی بینم. به همه چیز شک می‌کنم، پوچ می شوم و گوش می کنم به محسن نامجو که درباره هستی و هسته هلو و هلو شدن می خواند.